هنوز پس لرزه هاي انقلاب هاي مخملي در جمهوري هاي تازه استقلال يافته شوروي سابق فروکش نکرده که بار ديگر روابط روسيه و گرجستان بحراني شده است.
بازداشت 5 افسر روسي به اتهام جاسوسي در گرجستان و به دنبال آن تصميم روسيه در تعليق خروج نيروهاي خود در گرجستان که مسکو توافق کرده بود تا پايان سال 2008 آنها را از قفقاز جنوبي خارج کند، تنش کنوني را تشديد کرده است. در اين ميان اقدامات تحريک آميز غرب در مخالفت با صدور قطعنامه در شوراي امنيت سازمان ملل متحد در خصوص محکوم کردن اقدامات گرجستان ، حمايت سناي امريکا از عضويت گرجستان در ناتو، ديدار پنهاني فرستاده وزير امور خارجه امريکا با ميخائيل ساکاشويلي ، رئيس جمهور گرجستان و... باعث تشديد بحران در منطقه قفقاز شده است.
گرجستان از لحاظ موقعيت استراتژيک يعني همسايگي با روسيه ، واقع شدن در حاشيه درياي سياه و همچنين مسير انتقال انرژي حوزه خزر به بازار اروپا، پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي همواره صحنه رقابت امريکا و روسيه بوده است.
پس از انقلاب مخملي 2003 در گرجستان و رويکرد غربگرايانه ساکاشويلي و تمايل به عضويت در ناتو حساسيت روسيه به گرجستان بيشتر شده بود، با اين حال بحران کنوني در روابط روسيه با گرجستان يک قسمت از سناريوي نفوذ غرب در کشورهاي «خارج نزديک» روسيه و ادامه روند انقلاب هاي مخملي در بر هم زدن نظم حياط خلوتي است که روسيه سالها از آرامش آن اطمينان خاطر داشت. بايد در نظر داشت که همه اين تحولات در يک نگاه کلي تر، براي ايجاد نظم نوين جهاني است که پس از 11 سپتامبر نومحافظه کاران کاخ سفيد مي کوشند به هر شکل و قيمتي در عرصه نظام بين المللي برقرار سازند. از اين رو تحولات منطقه قفقاز تنها يک بخش از آن است. گرجستان با واقع شدن در غرب قفقاز جنوبي از جنوب با ترکيه و ارمنستان ، از شرق با آذربايجان و از شمال با روسيه هم مرز است. گرجستان از غرب به درياي سياه محدود مي شود که شروع دالان طبيعي قفقاز است و دروازه ورود به قفقاز جنوبي و آسياي جنوبي و آسياي مرکزي از طرف غرب است. قفقاز جنوبي بويژه گرجستان در محل تلاقي 2 قلمرو پيمان ورشو (به رهبري مسکو) و پيمان ناتو (به رهبري واشنگتن) بود. سراسر مرزهاي گرجستان در شمال با فدراسيون روسيه (شامل جمهوري هاي چچن ، اينگوش ، اوستياي شمالي ، قره چاي چرکس ، کاواردين ، بالکارو آديگه) خطوط مرزي بر ستيغ کوههاي سر به فلک کشيده قفقاز بزرگ منطبق است که حدود 807 کيلومتر طول دارد و نگهداري آن هم براي گرجستان و هم براي روسيه بسيار دشوار و پرهزينه است. از اين خطوط مرزي فقط يک گذرگاه مهم به نام «جاده نظامي گرجستان» از جنوب رشته کوههاي قفقاز بزرگ به دامنه هاي شمالي وصل مي شود که تفليس را در دامنه هاي جنوبي به ولادي قفقاز (مرکز جمهوري خودمختار اوستياي شمالي) در دامنه هاي شمال وصل مي کند. اگرچه در غرب در سواحل درياي سياه ، راه آهن و شوسه نيز گرجستان را به روسيه متصل مي کرد. از اين رو روسيه هم در دوره تزارها (امپراتوري روسيه) و هم در دوره شوروي که قفقاز (شمالي و جنوبي) را در تصرف خود داشت امنيت خود را در مقابل جنوب تامين مي کرد. پس از فروپاشي شوروي و استقلال جمهوري هاي قفقاز جنوبي ، روسيه بشدت احساس عدم امنيت مي کرد. حضور روسيه در قفقاز براي تامين امنيت و رفع نگراني هاي خود است که همسايه جدانشدني قفقاز است.
به اين ترتيب هر نوع تحرک در مرزهاي قفقاز جنوبي موجب نگراني روسيه مي شود. در عين حال حضور نيروهاي فرامنطقه اي بويژه نيروهاي امريکايي و پيمان ناتو باعث احساس تهديد براي روسيه مي شود. اهميت چچن نيز براي روسيه بنا به همين دلايل امنيتي است ؛ زيرا استقلال چچن ، وحدت جغرافيايي و استراتژيک استحکامات طبيعي روسيه در جنوب (رشته کوههاي قفقاز بزرگ) را بر هم مي زند و اين کشور بزرگ را در مقابل جنوب (قفقاز جنوبي) در برابر دشتهاي جنوبي روسيه بي دفاع مي سازد. به همين سبب حضور ناتو در جنوب ، اين وحدت و امنيت روسيه را در حياط خلوت سابق خود به هم مي زند. روسيه تاکنون توانسته با هواداران و حمايت از جنبش جدايي طلبي در آبخازيا (به رهبري ولاديسلاو آردزينبا)، آجاريا (اصلان آباشيدزه) و اوستياي جنوبي (ادوارد کوکوس) به منافع خويش دست يابد. گرچه بايد در نظر داشت که در غرب گرجستان در کنار درياي سياه که گرجستان 315 کيلومتر مرز دارد، حدود 200 کيلومتر در اختيار آبخازياست ، آجارستان نيز حدود 50کيلومتر را در اختيار دارد. ميان اين 2 منطقه بالفعل و بالقوه در تجزيه طلبي قلمرو «مگرلها» است که آنها هم بيشتر هواداران جنبش ملي «گامساخورديا» اولين رئيس جمهور گرجستان هستند و در دوره جنگهاي داخلي ، دولت مرکزي را از دسترسي به بنادر گرجستان (يوتي و اکنون سوپسا) محروم ساخته بودند. اگر اين جريان دوباره فعال شود ارتباط گرجستان با جهان غرب به کلي قطع خواهد شد. موضوعي که تحقق آن براي مسکو خوشايند است. دور تازه اي از تقسيم قطبي جهان خزر، قلب اوراسياست و اوراسيا قلب هارتلند. هارتلند در آغاز قرن بيستم مطرح شد و هنگام شروع جنگ سرد به اوج رسيد و به دنبال آن براي جلوگيري از توسعه قلمرو غول کمونيسم آن را با طرح «دربرگيري» مهار کردند. جزاير ژاپن و اروپاي غربي در شرق ، جزاير بريتانيا در غرب ، ايران و افغانستان در جنوب ، دور تا دور اين قلمرو را به محاصره درآوردند و قلمرو ژئواستراتژيک خشکي به رهبري اتحاد شوروي با قلمرو ژئواستراتژيک دريايي به رهبري ايالات متحده در منطقه خاورميانه و خليج فارس با هم روياروي شدند و نقشه استراتژيک جهان را روي نقشه جغرافياي سياسي ترسيم کردند. اکنون پس از يک دهه از سپري شدن پايان جنگ سرد، دور تازه اي از تقسيم قطبي جهان در حال شکل گيري است که حادثه 11 سپتامبر آن را رقم مي زند. تا پيش از اين زمان کاخ کرملين با ايجاد حلقه نفوذ و سلطه خود در کشورهاي خارج نزديک به نوعي راهبري هاي سياسي نظامي خود را متوجه حوزه خارج از اين منطقه نموده بود و با اطمينان خاطر از حياط خلوت خود، با اجراي طرحهاي در برگيري مانع از نفوذ غرب و جلوگيري از ورود چين مي شد ؛ اما با غفلت و سکوت تاريخي مسکو در قبال اجراي سناريوي انقلاب هاي مخملي که بسياري از آگاهان سياسي آن را يک خطاي استراتژيک غيرقابل جبران مي دانند، امريکا به حياط خلوتي گام گذاشت که همواره يکي از اهداف سياست خارجي نومحافظه کاران بويژه در دوره دوم رياست جمهوري بوش بود.
ايالات متحده با ورود به قفقاز جنوبي ، در عمل امکان هر نوع همگرايي منطقه اي بين اين کشورها و يا حتي روسيه را از ميان برده و سبب همکاري کردن استراتژيک ميان مسکو و کشورهاي خارج نزديک براي مقابله با تهديدهاي کشورهاي فرامنطقه اي شده است. اکنون نيز منطقه حايل قفقاز به نفع امريکا در حال شکل گيري است. ايران و روسيه در منطقه قفقاز (به استثناي ارمنستان) پيوستگي جغرافيايي خود را از دست داده اند و تنها مرز دريايي خزر باقي مانده است که با تقسيم بخش (سکتورال) آب ميان کشورها اين ارتباط تاريخي نيز قطع خواهد شد. با نفوذ ايالات متحده به قفقاز، (به تعبيري برزخ قفقاز) که يکي از مهمترين عرصه هاي استراتژيک است در اختيار کاخ سفيد و هم پيمانان منطقه اي آن مانند ترکيه قرار مي گيرد. موضوعي که نه تنها براي مسکو بلکه حتي براي تهران و پکن نيز نگران کننده است. به همين دليل بايد توجه داشت که تنش کنوني در روابط گرجستان با روسيه تنها يک حلقه و پرده اي از سناريوي نظم جديد ايالات متحده براي بر هم زدن معادلات کنوني است. ارمنستان در جنوب دالان قفقاز واقع شده و به جهت نزديکي با ايران و هم پيماني با روسيه ، از معادلات سياسي ، اقتصادي و استراتژيک امريکا و غرب خارج و منزوي شده است. اگر چه گرجستان با فشار ايالات متحده بر خروج روسيه از قلمرو خود بشدت تحت فشار قرار گرفته و خواستار تعهد واگذاري پايگاه هاي نظامي به گرجستان براساس موافقتنامه امضائ شده در اجلاس استانبول و سازمان امنيت و همکاري اروپا در سال 1999از آغاز سال 2000 را دارد که البته روسيه تاکنون به آن عمل نکرده است.
پس از بحران کنوني وزير دفاع روسيه اعلام کرد: با شکل گيري اين شرايط مسکو تا 10 سال آينده اين پايگاه ها را همچنان در اختيار خواهد داشت و خروج در سال 2008 براي مسکو زياد قابل توجيه و قبول نيست. از اين رو و با توجه به روند هارموني حوادث و شرايط جديد در منطقه مي توان استنباط کرد که ايالات متحده در پي تکميل سناريوي بلندمدت خود است که براي حضور قوي و پايدار در منطقه ترسيم کرده است. راه ورود به قفقاز جنوبي از طريق گرجستان که با روسيه در مسائل آبخازيا، اوستياي جنوبي و آجارستان درگيري دارد براي کاخ سفيد هموار شده است.
گرجستان دروازه ورود به قفقاز جنوبي است و آذربايجان که بر سر مساله قره باغ کوهستاني با ارمنستان مورد حمايت روسيه ، درگير است ادامه حضور امريکا را به سوي شرق از سواحل درياي سياه آسان مي کند. همه اين موارد فاکتورهاي بالقوه مثبتي براي کاخ سفيد است که به تثبيت و جايگاه نفوذ هر چه بيشتر واشنگتن در کشورهاي خارج نزديک مي انجامد. در کنار اين تحولات حضور نظامي واشنگتن در آسياي مرکزي از جمله پايگاه هاي جديد نظامي در خان آباد در جنوب ازبکستان (2 هزار نيروي نظامي امريکايي)، ماناس در نزديکي بيشکک ، پايتخت قرقيزستان (3 هزار نيروي نظامي)، ساجار در جنوب گرجستان (5هزار نيروي نظامي) و نيز احتمال حضور در قزاقستان ، تاجيکستان و آذربايجان در آينده به بهانه مبارزه با تروريسم ، علاوه بر اين که فرصتي مناسب براي امريکا جهت جلوگيري از ايجاد هرگونه اتحاد منطقه اي روسيه با کشورهاي منطقه و جلوگيري از پيشروي چين به سمت آسياي ميانه مي گشايد، سکوت و خلوت حياطي را بر هم مي زند که در آينده هزينه هاي مضاعفي را بر سياست خارجي مسکو تحميل خواهد کرد. رويکردها و اهداف پنهان امريکا وقوع حوادث 11 سپتامبر و تاکيد ايالات متحده بر مبارزه همه جانبه با تروريسم که به ادعاي آنها منشائ و ريشه آن در منطقه خاورميانه قرار داشت باعث شد تا حضور ايالات متحده که پيش از اين در منطقه قفقاز توجيه منطقي نداشت ، جنبه عيني و عملي به خود گيرد تا جايي که حتي روسيه نيز براي جلوگيري از گسترش اتهامات امريکا مبني بر اعمال تروريستي در چچن با اين کشور همراه گرديد. بوش در يک مصاحبه مطبوعاتي اعلام کرده بود ما با يک تهديد مشترک مواجه هستيم و بايد با آن مبارزه کنيم. جنگجويان القاعده در روسيه هستند و بايد عليه آنها و کشورهايي که محور اهريمني هستند، مبارزه کرد.
وي مي افزايد تروريست ها در نقاط مختلف قفقاز جنوبي از جمله در گرجستان و دره پانکيسي نيز حضور دارند و راهي جز نابودي آنها نيست. دونالد رامسفلد وزير دفاع امريکا نيز اعلام کرده بود که منافع امريکا در قفقاز افزايش يافته ، بنابراين براي حفظ اين منافع حياتي بايد بر ضد تروريسم عمل کرد. رامسفلد گفته بود که کشورهاي حوزه قفقاز جنوبي جايگاهي ويژه و ممتاز در استراتژي امريکا براي مبارزه باتروريسم دارند. اين اعلام مواضع صريح خود بيانگر اين واقعيت است که ايالات متحده با توجيه حضور خود در منطقه يا حتي گرجستان تنها به دنبال منابع انرژي و نفت نيست. بهانه مبارزه با تروريسم امريکا را به حياط خلوت روسيه وارد کرده است. بنابراين قفقاز و دروازه ورود آن يعني گرجستان ، دروازه ورود به منطقه خزر و آسياي مرکزي و قلب اوراسيا از سوي غرب است. ابتدا موج انقلاب هاي مخملي در آذربايجان با انتخاب الهام علي اف به ثمر نشست و پس از آن دژ گرجستان با سقوط شواردنادزه متمايل به روسيه و روي کار آمدن ساکاشويلي نزديک به غرب در هم شکست.
پس از آن حلقه هاي اکراين ، قزاقستان و... سناريوها را تکميل کرد تا اسب تراواي کاخ سفيد از دروازه قفقاز بگذرد. تغيير در دکترين هاي جديد روسيه پس از وقوع سونامي انقلاب هاي مخملي در جمهوري هاي تازه استقلال يافته و ابتدا از آذربايجان در نوامبر 2003، بسياري از ناظران سياسي عقيده داشتند که دامنه موجهاي آن ساير کشورهاي منطقه را نيز فرا خواهد گرفت. اکنون و با گذشت بيش از 3 سال از آن زمان روسيه که هنوز در شوک آن غفلت تاريخي خود است مي کوشد با اتخاذ دکترين هاي امنيتي دفاعي جديد دست کم به تثبيت وضعيت موجود براي تسري ندادن اين روند به ساير کشورهاي اين منطقه کمک کند. همه تغييراتي که در طرح دکترين هاي جديد نظامي روسيه براي حفظ منافع آينده اين کشور در کشورهاي خارج نزديک لحاظ شده است ، اگرچه ضروري به نظر مي رسد ؛ ولي اين مفهوم ارزيابي ژئوپليتيک و تهديداتي که از سوي لاوروف ، وزير امور خارجه روسيه در آگوست 2005 ارائه شده را تشديد مي کند. کاربرد نيروي نظامي به منظور دفاع از منافع اقتصادي روسيه در کشورهاي خارج نزديک و نيز حمايت از اقليت هاي روسي زبان در کشورهاي منطقه نشان از تغيير رويکرد روسيه است. شکل گيري اين وضعيت به طور آشکار بيانگر اعتماد فزاينده پوتين رئيس جمهور روسيه به اين موضوع است که غرب در آستانه فهم نقش ويژه مسکو در حفظ ثبات و امنيت منطقه است. ارتباط برقرار کردن ميان تروريسم و بقيه تهديدات امنيتي نرم با ضرورت حضور نظامي روسيه ، به منظور مقابله با تهديداتي که از ضعف رژيمهاي کشورهاي همسايه روسيه و گاهي منطقه ناشي مي شود، خود نيروي محرکه اي شده است تا وزارت دفاع روسيه اعلام کند براي خنثي سازي اين تهديدات ، نيروي نظامي خود را در موقعيت حملات موشکي پيشدستانه قرار خواهد داد.
به اعتقاد آگاهان سياسي همين موضوع در مارس گذشته يکي از ريشه هاي جنجال در روابط با گرجستان بود و بسياري پيش بيني مي کردند اين مساله تنشهايي را در روابط با ساير جمهوري هاي منطقه ايجاد خواهد کرد؛ البته اتخاذ اين رويکرد از سوي مسکو دربردارنده يک تهديد ضمني براي ناتو نيز بود تا به دنبال نقش فعال تري براي خود در کشورهاي منطقه نباشد. طبق يک خبر تاييد نشده که خبرگزاري اينترفکس در آوريل گذشته منتشر کرد، ايوانف وزير دفاع روسيه خواستار تصويب طرحي در دوما شده بود که براساس آن مسکو به يک سلسله تلاشها براي گسترش چتر هسته اي به متحدانش در منطقه دست بزند، اما بعدها اين نکته به اثبات رسيد که تهديد به حملات هسته اي عليه يک مهاجم متعارف بيشتر يک هشدار در لفافه به چين و امريکا بود، مبني بر اين که روسيه فشار نظامي را در خاور دور تحمل نخواهد کرد.
واقعيت اين است که با توجه به رکود شديد اقتصادي در روسيه ، مسکو حتي با داشتن پتانسيل هاي بالا در صنعت ، انرژي ، توريسم و... فاقد توانايي هاي اقتصادي و فني لازم براي اعمال قدرت نظامي در کشورهاي خارج نزديک و فراتر از آن را نداشت ، چندان غيرمعقول به نظر نمي رسد.
هرچند سران کاخ کرملين سعي دارند با يک ترفند فريبنده و دنباله روي از کاخ سفيد براي مبارزه با دشمنان در حياط خلوت خود اهدافش را محقق کند؛ ولي حقيقت اين است که اين هدف نيز براي مسکو تا حدودي دست نيافتني جلوه مي کند.
اکنون به اثبات رسيده که نيروي نظامي روسيه فاقد توانايي هاي لازم براي جنگهاي بلندمدت و انجام حملات پيشدستانه است. ارتش روسيه در باتلاق چچن گير افتاده است و هنوز در آغاز فرآيند طولاني نوسازي و حرفه اي شدن قرار دارد. اين روند و شکاف عميق ميان امکانات با طرحها و اهداف استراتژيکي ، توانايي و راهبري روسيه براي تبديل شدن به پليس کشورهاي خارج نزديک را بشدت زيرسوال مي برد. از اين رو مي توان فهميد که غفلت و سکوت مسکو در برابر مانورهاي گسترده کاخ سفيد در منطقه تا اندازه زيادي نشات گرفته از ساختار سياسي اقتصادي ناتوان مسکو است.
سران کاخ کرملين اکنون نيک به اين نکته واقفند که رويارويي و چالش با رويکرد تخاصم با ايالات متحده نه تنها نمي تواند به پيشبرد اهداف آنها در کوتاه مدت بينجامد؛ بلکه داراي تبعات منفي سياسي امنيتي براي مسکو در درازمدت است. از اين رو آنها ترجيح مي دهند در يک همزيستي مسالمت آميز با واشنگتن دست کم به تثبيت موقعيت فعلي خود در منطقه و به تبع آن ساختار نوين نظام بين المللي که پس از 11 سپتامبر در حال دگرديسي بوده و مي رود تا استخوان بندي خود را بيابد کمک کند. به هر حال واقعيت اين است که در ساختار نظام بين المللي به واسطه توزيع نابرابر قدرت ميان بازيگران ، کشورهاي ضعيف از درجه آسيب پذيري بالايي برخوردارند به اين معني که هنگام درگيري بين فيلها، مزرعه ها تبديل به ويرانه مي شوند.
بنابراين تمايل برخي از کشورهاي منطقه مانند گرجستان ، آذربايجان و... به همسو کردن منافع خود با ايالات متحده اگرچه در کوتاه مدت پيامدهاي مثبتي در بعد اقتصادي براي آنها خواهد داشت ؛ اما در نهايت چيزي جز پيچيده تر شدن مشکلات امنيتي آنان نيست که به يقين تبعات منفي دفاعي امنيتي را براي اين کشورها به دنبال خواهد داشت. از سوي ديگر به نظر مي رسد سران اين کشورها از درک تحولات منطقه و جهان بويژه نقش بازيگر قدرتمندي چون امريکا در بر هم زدن ثبات و امنيت اين کشورها عاجز و ناتوانند. چنانچه نگاهي به گذشته و روابط عميق و استراتژيک امريکا و عراق در دهه هاي 1980 و 1990 داشته باشيم ، خواهيم ديد که سناريوي سقوط صدام که در سال 1979 توسط پل ولفوويتز نومحافظه کار و باز افراطي کاخ سفيد طراحي شده بود بي شباهت به روند انقلاب هاي مخملي در کشورهاي منطقه نيست.
به اين ترتيب همکاري اين کشورها و بتازگي پيروي و تبعيت بي چون و چراي گرجستان از امريکا براي خروج فوري نيروهاي روسيه و پس از آن استقرار و جايگزيني نيروهاي امريکايي به طور يقين ادامه همان روندي است که برخي از کشورهاي عرب ازجمله عراق در خلال 2 دهه گذشته انجام دادند که در آخر به سقوط آنان منجر شد.و ...
برای مشاهده متن کامل مقاله به آدرس زیر مراجعه نمایید
|
| ||
|
ريشه هاي تروريسم در پاکستان به واسطه تنوع «موزائيک اقوام» بسيار متنوع و مختلف است ، اما مهمترين آنها را مي توان انجام ترورهايي با ريشه هاي مذهبي ، قومي و قبيله اي دانست. خطاي استراتژيک
تاثير منطقه اي ظهور طالبان علاوه بر نگاه بين المللي اين گروه به جنوب آسيا، بر آسياي مرکزي و خليج فارس هم اثر گذاشت. واشنگتن که خود يکي از متهمان توليد فضاي مناسب براي زايش طالبان بود، بيش از ديگر کشورها از بروز پديده طالبان نگران شد. اين کشور حتي زماني که ردپايي از جنگجويان عرب در سودان پيدا شد رسما يک کارخانه داروسازي به ظن اين که سودان در آن سلاحهاي بيولوژيکي و کشتار جمعي توليد مي کند، بمباران کرد. پاکستان که در آن زمان حامي اصلي طالبان شمرده مي شد در استراتژي منطقه اي امريکا «رژيم مظنون» قلمداد شد و فشار بر آن افزايش يافت. پاکستاني ها براي کاهش نگراني ايران ، هند و امريکا به طور رسمي حمايت از طالبان را تکذيب کردند، اما اين تکذيب هيچ کس را قانع نکرد. زيرا پاکستان نخستين کشوري بود که رژيم طالبان را به رسميت شناخت. عربستان سعودي و امارات که پس از پاکستان اين رژيم را به رسميت شناخته بود بعدها سکوت پيشه کردند تا اين شناسايي نابهنگام به فراموشي سپرده شود، اما پاکستان مدام مي کوشيد کشورهاي منطقه و جهان را به «قبول واقعيت طالبان» متقاعد کند. تدبير پاکستان کارگر نيفتاد و سياست خارجي آن دست کم در رابطه با ايران ، روسيه ، هند و امريکا در سراشيبي بي اعتمادي افتاد. در حالي که پاکستان از گرفتاري طالبان در مرزهاي غربي خلاص نشده بود - و شايد به منظور نمايش قدرت منطقه اي خود - ارتش اين کشور به منطقه «کارگيل» در شمال شرقي پاکستان وارد شد. عبور از مرزهاي کشمير و ورود به کارگيل ، جنگ اعلان نشده با هند بود که البته سريعا پاسخ خود را دريافت کرد. در پي ورود نظاميان پاکستان به کارگيل در اواخر بهار 1997، ارتش هند از زمين و هوا به اين منطقه حمله و ارتش پاکستان را وادار به عقب نشيني کرد. جنگ کارگيل در هنگامه اي رخ داد که هنوز پاکستان از زير فشار منطقه اي و جهاني بر سر پرونده طالبان بيرون نيامده بود. شکل گيري اين تحولات همراه با فشار بين المللي بازيگران اقتصادي بر اسلام آباد و احساس سرخوردگي در ارتش به انتقال قدرت به ارتشبد پرويز مشرف منجر شد. مشرف ناگزير بود در ابتداي امر به يکسري تحولات وسيع ديپلماتيک همراه با تضمين هاي عيني خصوصا نسبت به همسايگان اقدام کند. هنوز ديپلماسي اعتمادسازي بين المللي مشرف در نيمه راه بود که حوادث 11سپتامبر رخ داد. همين امر سران اسلام آباد را متوجه خطاي استراتژيک ناشي از حمايت از گروه طالبان کرد. پس از 11سپتامبر، مقامات پاکستان به اين نتيجه رسيدند که حمايت از گروه طالبان منافع ملي ، غرور بين المللي و حتي امنيت ملي پاکستان را به خطر خواهد انداخت. به همين دليل پاکستان حتي خيلي زودتر از ديگر کشورهاي منطقه به ائتلاف جهاني مبارزه با طالبان پيوست و همراه با امريکا در خط مقدم مبارزه قرار گرفت. پاکستان با اين آينده نگري به چند هدف مهم رسيد: رابطه شکننده با ايران ترميم شد، تشنج زدايي با هند به جريان افتاد، اعتماد امريکا تامين شد و کمکهاي اين کشور به پاکستان آغاز شد ؛ مثلا در يک مورد واشنگتن بدهي 37ميليارد دلاري اسلام آباد را ناديده گرفت. مهمتر از همه اين که حساسيت ها از روي اسلام آباد برداشته شد. ديگر در مجامع امنيتي و حقوق بشر کسي درباره کودتا در پاکستان سخني نگفت و جايگاه ژنرال مشرف به رسميت شناخته شد. همچنين گزارش هاي نهادهاي حقوق بشر با يک ادبيات نرم همراه شد. مجموعه اين تحولات باعث تحرکات بيشتر در مسير رو به رشد اقتصاد پاکستان شد. روابط شکننده
لاينحل باقي ماندن مساله کشمير پس از استقلال از پاکستان و اعمال حاکميت بر اين منطقه ، اصلي ترين عامل شکل گيري تنش با چاشني تخاصم در روابط با هند بوده است که در اين مدت حداقل 4نبرد نظامي تمام عيار بين دو کشور رخ داده است. به اعتقاد ناظران سياسي ، اهميت ژئوپليتيکي منطقه جامو کشمير به حدي است که مي تواند سرآغاز يک جنگ جهاني باشد. همين امر نيز مولفه اصلي در شکنندگي روابط دو کشور بوده است. چالشهاي نظامي دو کشور که با توان دستيابي تازه دو کشور به سطح پيشرفته اي از فناوري هسته اي نيز همواره از نقاط تنازع در روابط دو کشور بوده است. با اين حال از روند هارموني تحولات جاري خصوصا پس از جنگ سرد چنين به نظر مي رسد که هند مصمم است تا در کنار امريکا به عنوان يک ملازم مدعي رهبري جهان قرار گيرد. رهبران هند بر اين باورند که وقتي متحد ديرين آنها (اتحاد جماهير شوروي) مضمحل شده ، ديگر دليلي بر اجراي سياست هاي گذشته وجود ندارد. تئوريسين هاي سياست خارجي دهلي نو تلاش دارند تا بنيان هاي جديدي براي اجراي اين راهبرد، طراحي و زمينه مشارکت استراتژيک با کاخ سفيد را فراهم سازند. وقوع حوادث 11سپتامبر فرصت جديدي را فراهم ساخت تا مقامات هندي براي دستيابي به اهداف خود در قبال کشمير و بهره گيري از موقعيت ژئوپليتيک جديد در منطقه هرچه بيشتر خود را به عنوان متمم سياست خارجي واشنگتن حداقل در پيکار با تروريسم معرفي کنند، اما در اين ميان پيش دستي پاکستان به عنوان خط مقدم و شريک امريکا در تعقيب تروريسم طالباني در منطقه تا حدودي هند را در موضع انفعال قرار داد. سياست هند بر اين اصل کلي استوار بود تا از طريق همکاري با ايالات متحده بويژه همکاري نظامي در افغانستان ، به پاکستان و چين ضربه اساسي وارد کند ؛ ولي درست مشرف در يک زيرکي خاص ديپلماتيک در سابقه همکاري با امريکا، گوي سبقت را از رقيب ديرينه اش ربود و تا جايي پيش رفت که طالبان و القاعده را گروهي که خود به همراه حمايت هاي مالي عربستان سعودي و امارات از متهمان اصلي زايش آن بود رها کند. البته امروز و با گذشت بيش از 5سال از آن زمان تحولات بعدي اين نکته را به اثبات رساند که امريکا با اتخاذ دکترين هاي امنيتي بعدي اش نشان داد که ارزش استراتژيک بيشتري براي هند نسبت به پاکستان قايل است. تنگناهاي موجود
پاکستان هنوز در طبقه بندي جهاني در زمره کشورهاي فقير و توسعه نيافته قرار دارد. اما از سال 2001 که اجراي سياست هاي اقتصادي جديد اين کشور آغاز شد گزارش نهادهاي بين المللي نظير صندوق جهاني پول ، بانک جهاني و. .. مدام از پيشرفت شاخص هاي توسعه اقتصادي دراين کشور خبر مي دهد. براساس آخرين گزارش بانک توسعه بين المللي ، حجم توليد ناخالص داخلي پاکستان در سال 2005، 359 ميليارد دلار بوده است که با توجه به جمعيت 163.4 ميليون نفري اين کشور سرانه هر پاکستاني براساس شاخص قدرت خريد 2221دلار است. سهم بخشهاي خدمات ، صنعت و کشاورزي در توليد ناخالص داخلي پاکستان به ترتيب 53.4، 24.1و 22.5درصد است. سياست هاي دولت بر اثر مسابقه هاي تسليحاتي ناخواسته مثل چالش هسته اي هند و پاکستان قسمت اعظمي از بودجه دولت را به راهي سوق مي دهد که زياد بر اساس خواسته مردم پاکستان نيست ؛ به طوري که اين کاهش بودجه سال 2005به رقم کم سابقه 17ميليارد دلار رسيده است. جدا از تنگناهاي اقتصادي دولت مشرف با چالش هاي عمده اي نظير موضوع تروريسم گريبانگير بوده است. ريشه هاي تروريسم در پاکستان به واسطه تنوع «موزائيک اقوام» بسيار متنوع و مختلف است. اما مهمترين آنها را مي توان انجام ترورهايي با ريشه اي مذهبي و قومي قبيله اي دانست. ريشه اين ترورهاي قومي به اختلاف ميان اقوام مثل شيعيان و وهابيون افراطي يا سندي ها، پنجابي ها و پشتون ها برمي گردد. کشت ، توليد و قاچاق وسيع مواد مخدر از ديگر زمينه هاي تهديدکننده براي اسلام آباد است. ايالت هاي سرحد و بلوچستان يکي از مهمترين مراکز توليد و توزيع مواد مخدر در جهان است. منطقه موسوم به «هلال طلايي» در منطقه مرزي پاکستان و افغانستان در مجاورت مرزهاي ايران با شرايط ويژه و مناسبات قبيله اي اکنون يک چالش اجتماعي است که در سطوح بالاتر براي دولت پاکستان داراي تبعات منفي دفاعي امنيتي است. ميزان سود حاصل از تجارت مواد مخدر، بافت سياسي اجتماعي محلي و حتي ساختار قدرت مرکزي را تحت الشعاع قرار مي دهد و حتي برخي آمارهاي غيررسمي نشانگر آن است که بيش از 30درصد درآمدهاي ارزي پاکستان از اين راه تامين مي شود. مهاجرت ، محدوديت شديد در تامين انرژي مورد نياز، وابستگي نظام اقتصادي به متغيرهاي خارجي (صندوق بين المللي پول ، بانک جهاني و...) حجم نامتوازن بودجه نظامي نسبت به بودجه کشور، بدهي هاي خارجي ، کاهش ذخاير ارزي ، محدوديت هاي سرزميني ، فقدان عمق استراتژيک مناسب براي اين کشور و شايد مهمتر از همه تک دالان بودن ارتباط اين کشور از طريق بندر کراچي با دنياي خارج تنگناهاي عمده اين کشور به شمار مي روند. از اين رو پاکستان براي بهبود وضعيت موجود يا دست کم تثبيت آن به صورت اصولي سياست تشنج زدايي با هند، گسترش روابط با ايران و برقراري پيوندهاي استراتژيک باغرب را در دستور کارسياست خارجي خود قرار داده است ، اما در کنار اين سياست رسمي ، دولت مشرف خود را از اهرم هاي فشاري که پاکستان به صورت سنتي براي امتيازگيري در روابط خود با کشورهاي منطقه از آن بهره مي گيرد، محروم نکرده است. امروز کشميري ها مهار شده اند و کسي ديگر به کارگيل حمله نمي کند، اما استقلال طلبان کشميري هنوز بر داعيه هاي خود اصرار مي ورزند و دهلي نو را به چالش مي کشند. فشارهاي گاه و بي گاه پاکستان نيز کماکان به قوت خود باقي است. به نظر مي رسد پاکستان به سختي مي کوشد به رقيبان منطقه اي و قدرتهاي فرامنطقه اي اين امر را بقبولاند که اينها تنها ابزارهاي طبيعي اعمال حاکميت اين کشور هستند و ديگران نيز بدون پذيرش رسمي اين استدلال را به صورت اعلان نشده اي پذيرفته اند. تمام سياست مشرف پس از به قدرت رسيدن ، تطبيق رفتارهاي اسلام آباد با اراده کانون هاي قدرت منطقه اي و جهاني است. جهتگيري هاي سياسي
بدون شک جهت گيري هاي سياسي و امنيتي چين تاثيرات عميقي بر نحوه شکل گيري ژئوپليتيک جهاني در قرن بيست و يکم خواهد گذاشت. چين بويژه در دوران جنگ سرد همواره به عنوان يک متحد سنتي و استراتژيک پاکستان مطرح بوده است ؛ چراکه چين در جهت اجراي سياست هاي بازدارنده خود در منطقه و جلوگيري از برتري نظامي هند (به عنوان متحد استراتژيک اتحاد جماهير شوروي سابق در منطقه) به تقويت اين کشور در بعد فناوري هسته اي همت گذاشت. اما تحولات پس از فروپاشي شوروي و اعمال سياست هاي يک جانبه گرايانه ايالات متحده موجب تحولات بعضا عميقي در مناسبات استراتژيک کشورهاي همسايه در منطقه شد ؛ چراکه امريکا همواره دغدغه خاطر خود را در بخش آسياي شرقي و نحوه مواجهه با چين مي داند. برعکس افکار عمومي ، عامل اصلي تهديدکننده هند، چين است و نه پاکستان و نگراني درباره چين همچنان ذهن سياستگذاران خارجي هند را مشغول ساخته است. حوادث منجر به جنگ مرزي سال 1962 و حمايت شديد چين از شورشيان ناراضي هند در دهه هاي 70 و 80 هنوز بر روابط اين دو کشور سايه افکنده و فراموش نشده است. همچنين اخيرا مقامات دهلي نو نگراني خود را از علاقه مندي چين براي ارائه تسليحات و موشک هاي هسته اي به پاکستان ابراز کرده اند. خودداري چين از حل و فصل اختلافات مرزي در هيماليا و همچنين ادعاي گسترش طلبانه آن در بخش شرقي مرزهاي مورد اختلاف به عنوان عوامل چالش ساز بالقوه بين مقامات دو کشور باقي مانده است. آينده اي نامطمئن
دو رويداد جديد بر ژئوپليتيک پاکستان و راهبري هاي سياسي اين کشور حداقل در مقطع کنوني تاثير زيادي گذاشته است. رويداد اول ، اقدام مرموز همراه با بلندپروازي ژئواستراتژيکي هند، رقيب اصلي و ديرينه پاکستان ، در برقراري روابط استراتژيک دوجانبه با چين و امريکا است. اين ابتکار عمل دهلي نو با هدف افزايش نقش هند به عنوان قدرت مرکزي و محوري اقيانوس هند صورت گرفته است ، نگراني هاي امنيتي اسلام آباد درباره استراتژي پيچيده ديرينه اش را افزوده است. اتفاق دوم ، حملات تروريستي است که در 7و 21جولاي لندن را تکان داد که بلافاصله بعد از اين حملات ، اسکاتلنديارد چند پاکستاني تبار را مسوول بمبگذاري ها اعلام کرد. از اين رو به نظر مي رسد آينده ژئوپليتيک پاکستان نامطمئن است. اولين رويکرد تاثيرگذار مهم به تغيير روابط مشرف با واشنگتن مربوط مي شود. متغيرهاي اصلي در اين ميان تحولات داخلي و فعاليت هاي اسلام گرايانه مرتبط با القاعده و طالبان در «وزيرستان» و همکاري دفاعي هسته اي جديد امريکا و هند است که اسلام آباد را به شدت نگران کرده است. برخورداري دهلي نو از مولفه هاي کلاسيک قدرت نظامي به عنوان يک قدرت منطقه اي نوظهور همراه با مانور قدرت و ابتکار عمل ديپلماسي دهلي نو در توسعه وتعميق روابط با پکن و واشنگتن و بروکسل ، قدرت پاکستان در شبه قاره را تحت تاثير قرار مي دهد و رقابت تسليحاتي جديدي در عرصه هاي مختلف مي گشايد که زياد با خواست اسلام آباد همخواني ندارد. با اين همه پاکستان زمينه تبديل شدن به يک بازيگر کارا در صفحه شطرنج تحولات آسياي ميانه را دارد. ازبکستان و تاجيکستان دسترسي به درياي آزاد ندارند. در نتيجه دسترسي پاکستان به اقيانوس هند مي تواند به مانند گذرگاهي براي عبور ذخاير جديد انرژي آسياي ميانه عمل کند. پکن با توافق جديد هسته اي دهلي نو و واشنگتن چراغ سبز اسلام آباد را براي استفاده از پايگاه هاي موجود در درياي عمان به منظور کنترل قدرت هند دريافت کرده است. از اين رو از سرگيري همکاري هاي استراتژيک چين و پاکستان در بخشهاي انرژي و نظامي امري اجتناب ناپذير است. اما همچنان که در ابتدا اشاره شد افزايش فعاليت هاي تروريستي اخير مثل وقوع نافرجام 11سپتامبر انگليسي در فرودگاه هاي بريتانيا که با حضور مستقيم محافل تندروي پاکستاني صورت مي گيرد و همچنين ناآرامي هاي نژادي و سياسي داخلي اين کشور همچنان پاشنه آشيل پاکستان به شمار مي رود. در اين ميان رقابت شديد پکن و واشنگتن در شبه قاره مي تواند آبستن تحولات خطرناکي براي اسلام آباد باشد. محور تقويت شده امريکا هند مي تواند از نقش ژئوپليتيک و ژئواستراتژيک پاکستان به عنوان متحد تعيين کننده واشنگتن در منطقه حداقل در پيکار با تروريسم بکاهد. اگر بازهاي کاخ سفيد به اين نتيجه برسند که تعهد مشرف به جنگ با تروريسم راضي کننده نيست ، اين شرايط تشديد نيز مي شود. در اين وضعيت احتمال مداخله مستقيم امريکا در وزيرستان که اکنون زمزمه هاي آن شنيده مي شود قوت بيشتري خواهد گرفت. وقوع چنين اقدامي نه تنها مي تواند شرايط را به قبل از 11 سپتامبر برگرداند بلکه مي تواند موضوع جايگزيني مشرف را که ماه گذشته جان بولتون در محافل نومحافظه کار اعلام کرد با جديت بيشتري مطرح کند. و ... برای مشاهده متن کامل مقاله به آدرس زیر مراجعه نمایید
|
شبکه چهار راديو بی بی سی، در ویژه برنامه ای که در مورد ایران آغاز کرده است، به ماجرای ارسال نامه از سوی ايران برای دولت آمريکا در دوران رياست جمهوری سید محمد خاتمی، و برخی پیشنهادات پرداخت.
به گزارش سرویس رسانه آریا ، شبکه چهار راديو بی بی سی از اواسط ماه سپتامبر پخش ويژه برنامه هايی را در مورد ايران آغاز کرده است. در قسمت دوم اين مجموعه، بخشی به ماجرای ارسال نامه از سوی ايران برای دولت آمريکا در دوران رياست جمهوری محمد خاتمی (در سال 2003 ميلادی - 1382 خورشيدی) و پيشنهاد جمهوری اسلامی برای حل مسالمت آميز اختلافات دو کشور اختصاص دارد؛ پيشنهادی که با پاسخ رد ايالات متحده روبرو شد تا به زبان تهيه کننده برنامه راديو 4، اين فرصت نيز از دست برود.
آنچه در پی می آيد، برگرفته از اين برنامه راديويی است که صبح روز دوشنبه 25 سپتامبر از شبکه چهار راديوی بی بی سی پخش شد.
آوريل 2003 ميلادی، در شرايطی که تانک های آمريکايی در خيابان های بغداد حرکت می کردند، اين نگرانی در تهران شدت می گرفت که شايد پس از عراق نوبت ايران باشد
يک ماه بعد، ايران در اقدامی بی سابقه، و با واسطه سوييسی ها، نامه ای برای دولت آمريکا فرستاد که در آن آمادگی خود را برای حل همه اختلاف ها اعلام کرده بود.
پيشنهاد ايران
در اين نامه، ايران نه تنها از کمک به ثبات در عراق و دست برداشتن از حمايت گروه های فلسطينی سخن به ميان آورده بود، بلکه پيشنهاد داده بود برای خلع سلاح حزب الله تلاش کرده و تمام فعاليت های هسته ای خود را شفاف کند.
در ازای اين همه، ايران از آمريکا می خواست از رفتار خصمانه خود نسبت به جمهوری اسلامی دست بکشد و در بيانيه ای تصريح کند که ايران جزو محور شرارت نيست.
محمدحسين عادلی که در آن زمان معاون وزير امور خارجه ايران بود می گويد: "آن نامه برای آمريکايی ها فرستاده شد تا نشان دهد که ما آماده گفتگو و حل معضلات هستيم. اين اقدام در راستای سياست های محمد خاتمی بود که می خواست همه راه های مسالمت آميز را بيازمايد."
در آن دوران ارسال نامه و محتوای آن محرمانه بود. اين نامه می توانست نقطه عطفی باشد اما دستگاه سياست خارجی ايالات متحده اجازه داد اين فرصت به سادگی از دست برود.
پاسخ آمريکا
لری ويلکينسون، رئيس دفتر کالين پاول، وزير امور خارجه وقت آمريکا، می گويد: "تنها چيزی که من ديدم گزارشی بود از اينکه چنين نامه ای دريافت شده و پاسخ خجالت آوری که از طريق مقام های سوييسی برای ايران فرستاده شد... چيزی شبيه به اينکه چطور به خود اجازه می دهيد چنين پيشنهاد گستاخانه ای بدهيد... به نظر من، اين از آن لحظاتی بود که بعدها با خود فکر می کنيد و می گوييد باور نمی کنم که چنين کاری کرديم."
آقای ويلکينسون در توضيح اينکه در واشنگتن چه گذشت که منتهی به چنين واکنشی از سوی مقام های آمريکايی شد می گويد: "من فقط می توانم حدس بزنم؛ اما حدسم بايد خیلی نزديک به واقعيت باشد... من فکر می کنم که معاون رئيس جمهور [ديک چنی] در بحث هايی که در مورد رد يا پذيرش اين پيشنهاد انجام می شده، [چيزی شبيه به اين گفته باشد] که 'ما با شر صحبت نمی کنيم' و ماجرا را ختم کرده باشد."
اين زمانی بود که دولت آمريکا به لطف پيروزی سريع در عراق، سرمست غرور بود و در عوض ايرانی ها آسيب پذيرتر از هميشه می نمودند. بنابراين منطق سياستمردان آمريکا اينگونه بود که 'چرا گفتگو؟ وقتی می توان از موقعيت برتر شرايط را بر طرف ديگر تحميل کرد
اما چيزی نگذشت که ورق برگشت و آنچه پيروزی قطعی آمريکا می نمود، رنگی ديگر به خود گرفت. خشونت در عراق بالا گرفت و نفوذ ايران در خاورميانه پررنگ تر از پيش شد.
به نقل از پايگاه ان لاين بي . بي . سي
تمام هياهوي بررسي عملكرد يكساله وزراي دولت نهم براي ترميم كابينه و جايگزيني نفرات توانمند به جاي وزراي ضعيف، ظاهرا فقط به حذف وزير رفاه ختم شد.
بسياري از منتقدان يكي از خصايص دولت نهم را اتكا به شيوههاي پوپوليستي و عوامگرايي ميدانند و معتقدند كه دولت با طرح شعارهاي عوامپسند نظير آوردن پول نفت سر سفرههاي مردم يا مبارزه با رانتخواري و گروهگرايي و باندبازي همواره سعي دارد سوار بر امواج افكار عمومي بر كاستيهاي خود سرپوش گذارد.
البته مدت زمان زيادي نياز نبود تا بيپشتوانه بودن بسياري از اين شعارها نزد افكار عمومي آشكار گردد. قرار گرفتن اوضاع اقتصادي كشور در سراشيبي و افزايش لجامگسيخته قيمتها، تصميمات فيالبداهه و بدون اتكا به كار كارشناسي و خلاصه بسياري از تصميمات خرد و كلان ديگر كه خيلي زود آثار سوء آنها بر زندگي مردم نمايان شد، گوياي اين واقعيت بود كه نميتوان به شعارهاي اين دولت چندان دل بست. هياهوي بررسي عملكرد يك ساله وزراي دولت نهم و حذف وزرايي كه عملكردشان ضعيف ارزيابي شود نيز در زمره همين شعارهاي عوامگرايانه بود. شعاري كه ظاهرا فقط به حذف وزير رفاه ختم شد.
در حالي كه اگر قرار به رتبهبندي وزرا براساس عملكرد و كارآمدي و تطبيق آنها با ميثاق يكساله اعضاي دولت باشد ميتوان وزراي ديگري را به مصاف ارزيابي فرستاد و ترميم كابينه را شعاعي بيش از يك وزير و آن هم وزير رفاه كه شايد عملكردش از بسياري وزرا ضعيفتر نباشد، بخشيد. اينكه كدام وزنهها كفه تغيير وزير رفاه را سنگينتر ميكند و اين تغيير تا چه ميزان پاسخگوي انتظارات ايجاد شده از دولت نهم است يك سوي قضيه است و پايان روند ترميم كابينه با همين يك تغيير سوي ديگر آن.
اگر دولت با اين تغيير بر طبل عمل به وعده خود بكوبد و از ارزيابي عملكرد ساير وزرا باز بماند ثمري جز بهرهبرداري تبليغاتي براي دولت ندارد. تطبيق عملكرد وزرا با ميثاقي كه معيار كمياي جهت ارزيابي ارائه نميدهد و عدم لحاظ ميزان انطباق كارنامه كاري وزارتخانهها با سند چشمانداز بيست ساله و برنامه چهارم توسعه در كنار برنامه اعلامي دولت نهم وجوه كامل و واقعي سياست ترميم كابينه نيست.
حال خلاصه كردن همين يك وعده در تغيير وزيري كه هنوز چارچوب ساختاري وزارتخانه متبوعش تثبيت و تحكيم نشده گرتهبرداري ناقص از شعاري است كه طي يك سال اخير به كرات بيان شده است. آن هم در حالي كه شائبهها و شايعاتي درباره اينكه دليل بركناري وزير رفاه مخالفت او با برخي دخالتها در كارش بوده، مطرح است.
عدم بيان دلايل عبور بقيه وزرا از منفذ انتظارات رئيس دولت و قبوليشان در ميثاق يك ساله، انتظار جديدي است كه پس از اين اقدام به وجود ميآيد، انتظاري كه سياستهاي آتي كابينه پاسخ آن را خواهد داد.
به نقل از روزنامه اعتماد ملی